تبليغاتX
html> روزگار آینه را محتاج خاکستر کند
خاک سرخ

 

آموخته ام ...... بهترين كلاس درس دنيا كلاسي است كه زير پاي پير ترين فرد دنياست .


آ‌موخته ام ...... وقتي كه عاشق هستيد عشق شما در ظاهر نيز نمايان مي شود


آموخته ام ...... تنها كسي كه مرا در زندگي شاد مي كند كسي است كه به من مي گويد : تومرا . شاد كردي


ادامه مطلب
نوشته شده در 88/11/14 ساعت 11:44 توسط مهرناز |

 

 

فكر مي‌كنم به هرآنچه اين همه سال گذشت،

 

به هرآنچه اين همه سال نگذشت،

 

به آدم‌هايي كه بودند و حالا نيستند... به آدم‌هايي كه نبودند و

 

 حالا هستند...

 

به آرزوهايي كه واقعيت شدند...

به واقعيت‌هايي كه آرزو شدند...

 

به باورهايي كه پيش آمدند...

 

به پيش آمدهايي كه باور نداشتم...

 

به هفت سالگي كه در انتظار بيست سالگي گذشت...

 

به بيست سالگي كه در حسرت هفت سالگي گذشت...

 

به روزهايي كه زود شب شدند...

 

به شب‌هايي كه دير صبح شدند...

 

به دوست داشتن‌هايي كه هنوز هستند...

 

 به هنوز‌هايي كه ديگر دوست داشتني نيستند

 

 

نوشته شده در 88/11/13 ساعت 18:18 توسط مهرناز |

 

 

اما افسوس که رویایی بیش نیست پدر!!!

نوشته شده در 88/11/13 ساعت 18:12 توسط مهرناز |

 

 

 من اینجا برای پدرم مینویسم..

حرفهایی که میدونم نمیشنوه اما تسکینی

برای درد خودمه. حرفایی که همیشه

خواستم بهش بگم اما نتونستم چون

فایده ای نداره اون دیگه احساسی نداره.

 

دو ساله که بابام مارو از خونش بیرون کرده و

با مادرم زندگی می کنه..

بابام دلش از سنگ شده و دیگه هیچ عاطفه

و حس پدری نداره..

اون الان زندگی مستقل خودشو با مادرم داره.

 

 


نوشته شده در 88/11/13 ساعت 18:2 توسط مهرناز |

 

 

 

خستگی را تو به خاطر مسپارکه

                            افق نزدیک است 

     

و خدایی بیدار که تو را می بیند

 

و به عشق تو همه حادثه ها می چیند

 

که تو یادش افتی و بدانی که

                        همه بخشش اوست

 

و همینش کافی است

 

 

نوشته شده در 88/11/10 ساعت 14:13 توسط مهرناز |

 
 
 
 
                   خداوندا
 
           تو همه وما هیچ
 
      سخن این است بر ما مپیچ.
 
 
 
 
 
 
 
 
 
نوشته شده در 88/11/08 ساعت 9:51 توسط مهرناز |

 

 

 

  • نبض زمین در دستهای پدرم می زند

 

              ومادرم هر روز خورشید را میانمان تقسیم می کند

 

 

  • خدايا مي‌خواستم‌ برايت‌ نامه‌اي‌ بنويسم.



اما يادم‌ آمد كه‌ تو نامه‌ام‌ را پيش‌ از آن‌ كه‌ نوشته‌ باشم، خوانده‌اي.



پس‌ منتظر مي‌مانم‌ تا جوابم‌ را فرشته‌اي‌ برايم‌ بياورد ...

 

 


 

نوشته شده در 88/11/08 ساعت 9:29 توسط مهرناز |

 

 

به شکوفه ها    

           به باران        

                          برسان سلام ما را

نوشته شده در 88/11/08 ساعت 9:13 توسط مهرناز |

 

 

img/daneshnameh_up/9/9f/abbas5.jpg

نوشته شده در 88/10/09 ساعت 8:34 توسط مهرناز |

 

 

 

خدایی یا رفاقتی:

شبی راه‌زنان به قافله‌ای شبیخون زدند
 
و اموال ‌آنان را به غارت بردند،
 
 بعد از مراجعت به مخفیگاه نوبت به
 
 تقسیم اموال مسروقه رسید، همه جمع شدند و
 
 هرکس آنچه به دست آورده بود به میان گذاشت،
 
رئیس دزدان از جمع پرسید چگونه تقسیم کنیم ؟
 
خدایی یا رفاقتی ؟ جمع به اتفاق پاسخ دادند خدایی.

رئیس دزدان شروع به تقسیم کرد،
 
بیش از نیمی از اموال را برای خود برداشت
 
و الباقی را به شکل نامساوی
 
میان سه تن از راه‌زنان تقسیم کرد و به بقیه هیچ نداد،
 
دیگران اعتراض کردند که ما گفتیم
 
 خدایی تقسیم کن تا تساوی رعایت شود
 
و همه راضی باشیم این چه تقسیمیست ؟

رئیس پاسخ داد : خداوند به یکی زیاد بخشیده
 
و به یکی کمتر و به یکی هم هیچ،
 
خود شاهدی بر این ادعا هستید،
 
آن تقسیمی که شما در نظر دارید
 
 تقسیم رفاقتی بود که نپذرفتید پس حق اعتراض ندارید…
 
 
 
 
__________________
نوشته شده در 88/09/29 ساعت 11:5 توسط مهرناز |